... Achillis won't kill you, calm down

MaN az kaboosHa MinevisaM

پسر همه بادها...
نویسنده : saiNt - ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

.

باد سرد پائیزی از فراز بلندترین کوهها بلند شد. بسوی دختر وزیدن گرفت و موهای دختر را بالا برد. به آسمان، جائیکه مهتاب ریسمان های نقره ایش را بسوی زمین انداخته بود...

 اسب سپید رنگ دختر، بسوی جنگل پُر درخت از او دور شد.

 

دخترک بر فراز بلندترین کوهها، بسوی عمیق ترین دره ها خیره شده بود.

پسرکی هیزم به دوش و تبر در دست وارد کلبه شد. از برابرش گذشت و هیزم ها را بر کرسی انداخت. شعله بالا گرفت. دخترک از سرما و ترس به خود می لرزید. پسرک دست دخترک را گرفت و او را به کنار آتش برد. چشمهای دخترک به چشمهای پسرک دوخته شده بود. گرمای آتش، سرمای بدنش را ذوب کرد.

خاطراتش در چرخش باد می رقصید. بر فراز بالاترین کوهها در اندیشه ی عمیق ترین دره ها غرق بود.

 

در عمیق ترین دره ها، کلبه ای چوبین بود. کلبه ای که پسر در آن خانه داشت. نور سرخ و زرد رقصانی از درون کلبه به بیرون می تابید. پسر به شعله های آتش چشم دوخته بود.

دخترکی در کنارش نشسته بر زمین به خود می لرزید. پسرک هیمه ای به کرسی انداخت. شعله بالا گرفت. دخترک به چشمهای پسرک خیره شد. نور سرخ و زرد آتش بر چهره هاشان می رقصید. دخترک دستهای پسرک را گرفت. پسرک لرزه ای در جانش افتاد.

خاطراتش در شعله های آتش بالا می رفت. در عمیق ترین دره ها، پسر در اندیشه ی بالاترین کوهها غرق بود.

 

دختر بر فراز بالاترین کوهها ایستاده بود. کودکی اش از برابرش گذشت.

دخترکی بود با موهای سیاه و بلند. دخترکی رهای از اندیشه ها و غرق در شادی. صبح روزی پائیزی از خانه بیرون زده بود و بسوی جنگل پُر درخت رفته بود، تنها. بسوی بلندترین کوهها. بسوی آنجا که می گفتند خورشید درونش خفته است و هر صبح از آنجا بیدار می شود. بسوی عمیق ترین دره ها. آنجا که می گفتند پسر همه ی بادها در آن خانه دارد... دخترک تمام روز دویده بود. از تپه ها بالا رفته بود. از چشمه ها و درخت ها گذشته بود. به نزدیک بلندترین کوهها که رسیده بود، خورشید غروب کرده بود. دخترک تنها و سرگردان، تشنه و ترسان دویده بود و فریاد زده بود. در تاریکی گم شده بود. پای اش لغزیده بود و از فراز کوهی بلند جیغ کشیده و بسوی دره ای عمیق پرتاب شده بود.

 

ابرهای تاریک و سیاهی به آرامی ماه را پوشاندند. آسمان تاریک شد. اسب دختر از دور دست شیهه ای کشید.

 

 در عمیق ترین دره ها، پسر درون کلبه بود. در شعله های آتش غرق بود. کودکی اش از برابرش گذشت.

پسرکی بود تنها، با قدی بلند. پسرکی غرق در دوستی کوه و درخت و چشمه ها. پسرکی همراه با بادها. تاریک شبی از شبهای پائیز، که ماه نقره ای بر آسمان می درخشید، صدای جیغ دخترکی شنید از دوردست. از کلبه بیرون دویده بود و بر فراز بلندترین کوهها چشم دوخته بود... لحظاتی بعد دخترکی با موی سیاه و بلند، بیهوش درون کلبه خوابیده بود. وقتیکه دخترک بهوش آمد، از سرما می لرزید. پسرک درب چوبی کلبه را باز کرده بود. بی هیچ کلامی وارد شده بود و از کنار دخترک گذشته بود. هیزم ها را در آتش انداخته بود و دخترک را کنار آتش برده بود. دخترک به چشمهایش خیره نگاه می کرد.

 

بر فراز بالاترین کوهها، باد بسرعت وزیدن گرفت. گردبادی شد و به دور دختر چرخید. دختر لرزه ای بر اندامش افتاد. خاطره ی کودکی اش در برابرش ایستاده بود.

کنار آتش نشسته بود. به چشم های پسرک خیره شده بود و دستش را گرفته بود. پسرک به خود لرزیده بود. دخترک زیرلب خندیده بود و او را بسوی خودش کشیده بود. پسرک به آرامی او را در آغوش گرفته بود. دخترک در آغوش پسرک به لرزه ای بزرگ به خود لرزیده بود، گویی صاعقه ای در آغوش گرفته بود. دخترک فریادی کشیده بود و پسرک را به عقب رانده بود. پسرک خاموش و بیصدا مانده بود. دخترک تمام شب کنار آتش نشسته بود و ترسیده بود که پسرک به او نزدیک شود. و همانجا خوابش برده بود.

 

صاعقه ای نورانی، تاریکی آسمان را شکافت.

در عمیق ترین دره ها، پسر کنار آتش به خواب می رفت. در برابرش دخترک را می دید که خوابیده بود. او را در آغوش گرفته بود و از در کلبه بیرون رفته بود.

 

دختر بر فراز بالاترین کوهها در اندیشه هایش غوطه ور بود.

به یاد می آورد که در کنار آتش خوابش برده بود. و در طلوع خورشید دیگر روز، خود را بر فراز بالاترین کوهها، همانجائی که ایستاده بود یافته بود، تنها.

 

پسر در عمیق ترین دره ها به یاد می آورد که بیرون کلبه ایستاده بود، درحالیکه دخترک را بر آغوش گرفته بود. به آسمان نگاه کرده بود. گردبادی گرداگرد پسرک چرخیده بود و هر دو را بر فراز بالاترین کوهها برده بود. پسرک، پیش از بیرون آمدن خورشید به کلبه اش بازگشته بود.

 

صاعقه ای بزرگ دیگر بار آسمان تاریک را لحظه ای روشن کرد.

 

دختر به خود لرزید... آرام در گوش باد نجوا کرد:

"مرا به قعر ببر. به کلبه ی چوبین. به آنجا که پسر بادها می زید. به آنجا که آتش ها می رقصند. به آنجا که پسرک مرا در آغوش گرفت. مرا به قعر ببر."

صاعقه ای در کنارش بر زمین خورد. دختر لرزید و قدمی به عقب برداشت. اسبش از دور شیهه ها کشید.

 

پسر در شعله های آتش دختر را می دید. بسوی آتش قدم برداشت و دست دختر را در دست گرفت. از دودکش کلبه، خاکستری دود هیمه ها به بالا رفت...

 

آسمان غرشی کرد و صاعقه ای دیگر در کنار دختر بر زمین نشست. اسب سپید، وحشی و گسیخته افسار بسوی دختر آمد. دختر سر اسب را درآغوش گرفت... بسوی بادها فریاد برآورد: " مرا به قعر ببرید، مرا به قعر ببرید، مرا به قعر ببرید ."

 

باد سرد بسوی اعماق دره وزیدن گرفت. پیش از رسیدن به کلبه ی پسر زوزه ای کشید و همراه با دود خاکستری بالا رفت... بسوی آسمان. آسمانی که اکنون سیاه بود، همچون موهای دختر...

 

پسر درون آتش ایستاده بود، در کنار تصویر دختر. و به آرامی او را بسوی خود می کشید.

 

بر فراز بالاترین کوهها، صاعقه ها سریع و بی وقفه به زمین می خوردند. اسب سپید بسوی آسمان شیهه می کشید. تمام وجود دختر به خود می لرزید. چشم هایش، دست هایش، پاهایش، و قلبش... توان ماندن نداشت. توان رفتن نداشت. بسختی یالهای اسب سپیدش را در دست گرفته بود و می خواست خود را بالا بکشد. صاعقه ای دیگر در کنار اسب سپید به زمین خورد. اسب سپید شیهه ی بلندی کشید و به آسمان بلند شد. دخترک به زمین افتاد و از هوش رفت.

 

لحظه ای دیگر، بر فراز بالاترین کوهها، آسمان خاموش شد. ابرها کنار رفتند. و نور نقره ای ماه بر زمین ریسمان انداخت. پسر همه ی بادها، از عمیق ترین دره ها به آسمان بالا آمد. بر کنار دختر ایستاد و به زمین نشست. اسب سپید، بی حرکت به او خیره مانده بود. پسر، دختر را در آغوش گرفت و بر اسب سپید سوارش کرد. دستی بر یال اسب کشید و خودش سوار بر باد عقب رفت. اسب به آرامی حرکت کرد. و دختر آرام به خود بازگشت. چشمهایش را باز کرد. خودش را بر پشت اسب دید. چشمهایش را بسختی چرخاند تا بسوی دره نگاه کند. اسب سپید، از فراز بالاترین کوهها، بسوی جنگل پر درخت حرکت می کرد. در آخرین تصویر از بالاترین کوهها، پیش از گذر به جنگل پر درخت، پسر محو و دور در برابر چشم های دختر دیده شد.

 

اسب سپید در جنگل پیش می رفت، اما نگاه دختر به افقی خیره مانده بود که از آن دور می شد. در دیگرسو پسر، سوار بر بادها، بر فراز مهتابی آسمان شب، به دختر می نگریست که چگونه در بین جنگل پر درخت، سوار بر اسب سپیدش از او دور می شد.

 

 


comment نظرات ()
شروعی دوباره، بدون سلام...
نویسنده : saiNt - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

 

 

چهل روز از زمانیکه توی شیش و بش این بودم که دوباره بلاگنویسی رو شروع کنم یا نه می گذره... بطرز عجیب غریبی با تمام تنفری که نسبت به بلاگنویسی دارم با اصرارهای فراوان همکلاسی بیشووووووورم دخترک شانزه لیزه به اینجا اومدم...

.

 

پسوردمو فراموش کرده بودم، هنوزم هر باری که می خوام بیام دقیقه ای فکر می کنم تا یادم بیاد چی بوده... از زمانیکه پرشین بلاگ نتونست دات کام بودن خودش رو حفظ کنه دیگه به اینجا سر نزده بودم... انگار همه چیز بیگانه و غریبه ست برام... وقتی اومدم، دیدم همه چیز عوض شده... آدمها، کاربری ها، امکانات، قالب ها... قالب بلاگ رو عوض کردم ولی آهنگ پس زمینه ش هنوز همونیه که بود... الان برگشتم... نه برای اینکه حرف خاصی بزنم... نه برای اینکه زور بزنم تا کسی بیاد و پیدام کنه و بخونه چی می نویسم... نه برای اینکه توی این دنیای دروغین بدنبال دوستهای مجازی بگردم... نه برای اثبات خودم، و نه برای انکار دیگری...

.

 

بدون خداحافظی، بدون هیچ مسخره بازی ای یکدفعه بلاگنویسی رو تعطیل کردم... بی خداحافظی... حالا برگشتم، بدون هیچ سلام و علیکی... و شاید یه روزی بازهم رفتم... بدون خداحافظی...

.

 

فقط می خوام بنویسم... بنویسم و بنویسم و بنویسم... می خوام در حال نوشتن خوابم ببره... می خوام در حال نوشتن از خواب بیدار بشم... می خوام در حال نوشتن باشم وقتی از این دنیا برم... می خوام وقتی عزرائیل اومد بالای سرم در حال نوشتن باشم و خودش خجالت بکشه و بره... می خوام در حال نوشتن باشم که خود خدا بیاد بالای سرم و جونمو بگیرم... می خوام وقتی نکیر و منکر اومدن در حال نوشتن باشم... می خوام وقتی نفخ صور دمیده شد در حال نوشتن باشم... می خوام وقتی از پل صراط خواستم رد بشم در حال نوشتن باشم... می خوام توی جهنم وقتی شیطان اومد به سراغم در حال نوشتن باشم... می خوام وقتی حوری های بهشتی جلوی روم شروع کردن به سالسا رقصیدن، من در حال نوشتن باشم... می خوام وقتی توی خدا غرق شدم در حال نوشتن باشم... می خوام تا آخرین لحظه ی حیات و ممات بنویسم... می خوام بنویسم... بنویسم... بنویسم... و بیشتر از اون بخونم ... به خون ام... بخون ام... به خونه م... بخونم... آره بخونم...

.

مدت ها به این فکر می کردم که یه بلاگ جدید بزنم یا توی یکی از همون قدیمی ها شروع کنم به نوشتن... در نهایت به این تصمیم رسیدم که توی این بنویسم... با همون اسم قدیمی و شناخته شده بین نت فرندهای قدیمیم... آشیل... آشیل و پاشنه اش...

.

 

اولین بلاگ من احمق تحصیلکرده بود که اوایل دوره ی دانشگاه اونو راه انداختم، و بشدت دوستش داشتم و دارم... توی اون بلاگ با روحیه ی یه جوون تحصیلکرده و باهوش و در عین حال احمق می نوشتم... دسته بندی کرده بودم نوشته هامو... توی این بلاگ حاضر نوشته هائی که فکر می کردم کمی ادبی تر، کمی تکنیکی تر، و کمی مردمی تر بود رو می نوشتم... و بلاگ آخرم میثم قدیس... بلاگی که بینهایت دوستش دارم... لینک هر دوتاشون گوشه ی این بلاگ هست... اون بلاگ، خود درونم بود ـ هست... درون راهنما و قدیسم... درونی که در برابر شریر وجودم ایستادگی می کرد... دوست داشتم توی اون شروع به نوشتن می کردم ولی نمی خوام قداست اون رو به همین راحتی ها بشکنم... اون بلاگ، پیامبر درونم رو رشد می داد، و نمی گذاشت که شریر و شیطان وجودم براحتی همه چیز رو به سخره بگیره...

.

 

در هر حال، با استعانت از پروردگار در همین بلاگ شروع خواهم کرد... و بزودی نوشته های جدیدی خواهم فرستاد...


comment نظرات ()
شاید وقتی دیگر...
نویسنده : saiNt - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

بعد از ٢۵ ماه اومدم اینجا که چی بشه ؟؟؟

 

پسوردم رو هم فراموش کرده بودم، و کم کم داشتم اسم بلاگم رو هم فراموش می کردم... فکر کنم نزدیک به 6 سال از افتتاح اینجا می گذره ولی قدمت اون ارزشی به ارمغان نمیاره...

بیشتر از دو ساله که بلاگ نویسی رو تعطیل کردم، و  اعتقادم رو به نوشتار در دنیای مجازی بدون تبلیغات از دست دادم و می دونم تأثیرگذاریش بشدت کمه، ولی به سرم زده که دوباره شاید شروع کنم به نوشتن در اینجا...

اصولاً من با نوشتن زنده ام، ولی دلیلی نمی بینم که حتماً این نوشته ها توی بلاگ قرار بگیرند... اصولاً من با همه ی اصول ها مشکل دارم...

حالم از اینهمه دروغ و زندگی مجازی بهم می خوره...

 


comment نظرات ()
گرگ سفيد، ‌گرگ سياه ...
نویسنده : saiNt - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦


گرگ سياه، گرگ سفيد...

 

بر پهنه ي سفيد و سوزناك برف گرفته ي جنگل

درختان همه سوختند...

 

دو گرگ گرسنه؛ يكي سياه، يكي سفيد

به جنگ هم رفتند...

 

چالاك گرگ سياه جستي زد و گردن گرگ سفيد را به دندان گرفت

دندانهاي سفيد و تيز گرگ سياه به رگ هاي پنهان شده زير پوستين سفيد ِ گرگ سفيد فرو رفت

گرگ سياه گردني چرخاند و گردن ِ سفيد، از سفيدي اش جدا شد

گرگ سفيد تكه پاره شد و لختي بعد

در وجود گرگ سياه به حيات اش ادامه داد...

 

آسمان، رنگ خون بود و سرخي رد خون بر برف

زوزه اي كشيد سرما...

 

بر تنها سياهي باقي مانده بر سفيدي

سفيد دانه هاي برف، يكي پس از ديگري فرو افتاد

سريع، خشماگين، بيرحم و يكنفس...

 

همه جا سفيد بود و بي خدشه

و گرگ سياه

در وجود سفيدي به حيات اش ادامه داد... 

 

.


comment نظرات ()
زضظذ ...
نویسنده : saiNt - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦

زضظذ...

 

سبك سنگين، مسموم نفس هاي ريه هامان را به اشتراك گذاشته ايم

عرق هامان را استنشاق مي كنيم

همديگر را خَك و خاك مي كنيم

لحظه هامان را بَد و باد مي كنيم

بي آنكه بخواهيم براي يكديگر رَس و راست مي كنيم

همديگر را فَك و فاك مي كنيم

اباطيل را به انتظار نشسته ايم و آه مي كنيم

و به باطل مي رويم و گاه مي كنيم

 

گوئي كه هيچگاه نخواهيم گرفت در دست

دم و بازدم هامان را

از اين دردهائي كه مي كشيم فرياد

ازين عجيب ولي واقعي

ازين سيب هاي كيلوئي 2980 تومان

ازين حراج 999 تُنبان

ازين تومان و ازين تنبان

ازين پول خرد هاي خرج صدقات

ازين نفس هائي كه مي كني فرياد

ازين خط اتوبوس فقط

ازين مشترك مورد نظر

ازين سياهي هاي روي در

ازين هيئت عشاق الحسين

ازين زيور آلات تزئيني

ازين گشت هاي ارشاد

ازين تخليه چاه روي ديوار

ازين اجاره به شرط تمليك

ازين مكزيكي ِ بخارپز شده ذرت

ازين عزاداري عمومي

ازين از

از

ز

و در آغاز تنها ز بود و ز، زر بود و زر، ز بود...

ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز...

زضظذ...


comment نظرات ()
ضعيف و ناتوان ...
نویسنده : saiNt - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦

.

ضعيف و ناتوان

در سكوتي سنگين

به كنجي مي خزم

خيره نگاهت مي كنم

پنداشتي كه مرده ام

زير لب نجوا سر مي دهم

مرگ نيز مي ميرد …

weak & powerLess

weak & powerLess

iN a deep siLeNce

crawLiN' to a corNer

stariNg at you

thought i'm dEad

whisperiNg

DeatH's goNNa diE

 

 


comment نظرات ()
سوسوي خسته ي ستاره اي سرخ ...
نویسنده : saiNt - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

سوسوي خسته ي ستاره اي سرخ

صداي جيغ گربه اي او را از روياهايش بيرون آورد.

همه جا تاريك بود، مدت ها بود كه همه خوابيده بودند. از روي فرش بلند شد و به سختي خودش را روي تخت خوابش انداخت... دست هايش را به سوي پاهايش برد و جوراب هايش را  درآورد و به گوشه ي اتاق پرتاب كرد.

ذهنش خالي شده بود و به هيچ چيزي نمي توانست فكر كند. تنها چيزي كه مي خواست اين بود كه با همين آرامشي كه داشت خوابش ببرد و ديگر بيدار نشود.

چشمهايش را روي هم گذاشت. چند لحظه ي بعد خوابش برد. همه جا تاريك بود كه ستاره اي  با نوري درخشنده جلوي ديدگانش ظاهر شد و شروع كرد به چشمك زدن.

ستاره به آرامي بزرگ مي شد و رنگ آبي اش را از دست مي داد. بعد از لحظه اي ستاره، شبيه يك جسم كروي بزرگ و سرخ شد. بهش مي گفتند "كوتوله ي سرخ".

ستاره داشت مي مُرد.

گربه ها ناله اي سر دادند.

چشم هاي پسر باز شدند. بيرون از پنجره ي اتاق، نگاهش به ستاره اي سوسو زن خيره شد. ستاره، آبي بود و زيبا.

با خودش انديشيد "مي ميري و زندگي ات را به نظاره نشسته ايم"

 


comment نظرات ()
و تمام شب باران مي باريد ...
نویسنده : saiNt - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦

.

و تمام شب باران مي باريد...

.

مثل اين بود كه كسي محكم به شيشه مي كوبه... قطره هاي آب از لاي پنجره ها به داخل اومده بودند.

توي اتاقش مونده بود و نمي خواست با كسي حرف بزنه. آدم هائي كه عمري رو باهاشون سپري كرده بود براش خسته كننده و چندش آور شده بودند. در اتاقش رو قفل كرد و كليد رو توي در شكست...

سي دي رو درون دستگاه گذاشت و دگمه ي play  رو زد... موسيقي شروع شد ـ تمام شب باران  مي باريد و كثافتا رو پاك مي كرد ـ

And it rained all night and washed the filth away

 

مشت اش رو توي پاكت توتون كرد و كمي توتون رو با نوك انگشتهاش بيرون آورد. يكي از كاغذهاي سيگار رو از جعبه اش درآورد و روي ميز گذاشت. توتون رو ريخت توش و با انگشت سبابه ش توي سطح كاغذ پخشش كرد. بعد آروم آروم شروع كرد به پيچوندن كاغذ. يك لبه ي كاغذ رو با زبونش خيس كرد و به لبه ي ديگه ش چسبوند... نگاهي به سيگار انداخت و اونو گوشه ي لبش گذاشت...

به سمت ضبط رفت و صداشو كمي زياد كرد ـ بارون تموم شب و روز مي باريد...

And it rained all night and then all day

 

فندك نقره اي شو از جيبش درآورد. اونو به جلوي فك اش چسبوند و با حركت سرش در فندك رو  باز كرد...

مي تونست تيكه هاي كوچيك توتون كه توي دهنش اومده بودند رو مزمزه كنه...

 فندك رو برگردوند... سنگ گرد فندك روي شلوار جين اش به حركت در اومد... شعله ي آتش، فيلتر كوچك فندك رو گرفته بود و ازش بالا مي اومد.

ته سيگار رو بين دندوناش گرفت... كله اش رو پائين برد و با شعله ي فندك سيگارشو روشن كرد... همه ي دود سيگار رو توي ريه هاش فرستاد و بعد در حاليكه به آرامي دود رو بيرون مي داد با انگشت شست اش در فندك رو بست...

 

قطره هاي باران سريعتر و محكمتر خودشونو به شيشه مي كوبوندن. انگار مي خواستن هرجور شده داخل شن... 

پك ديگري به سيگارش زد. عميق تر از قبل، و دودش رو توي سينه ش نگه داشت...

 

به شيشه ي پنجره خيره شد... صورتش در تصوير شيشه محو شد... دختر جواني سوار بر صندلي چرخدار نزديك مي شد و پشت سرش زني پير كه دسته ي چرخ رو گرفته بود و هل مي داد...

دود سيگار رو به آرومي از دهانش بيرون داد. دود سفيد سيگار از شكاف پنجره ها بيرون رفت...

 موهاي سفيد و بلند زن پير توي هوا به پرواز دراومدند و روي صورت دختر جوان رو پوشوندن... ناگهان زن پير تبديل به اسكلتي شد و دختر بمانند زن پير... موهاي دختر سفيد شدند و دندان هايش فرو ريختند. صورتش پرچين و چروك و چشمهايش رنگ خون... لبخندي بر چهره ي دختر پير ظاهر شد و در برابرش بزرگ شد...

 

شيشه ها ترك برداشتند...

صداي ضبط بيشتر شد ـ قطره ها هركدوم به اندازه ي دست ها و صورتت بودند ـ

The drops were the size of your hands and face

 

آخرين پك به سيگار، عميق تر و طولانيتر از هميشه... عهد بسته بود آخرين كام سيگار، آخرين دمي باشه كه نفس مي كشه... 

لحظه اي همه ي صداها خاموش شد... و همه ي اون چيزي كه مي ديد سياهي بود و سياهي... 

شيشه ها مثل كوير ترك خوردند...

قطره هاي باران مي درخشيدند، انگار كه ماه به پائين افتاده بود...

صداي ضبط بيشتر و بيشتر شد ـ چطور ماه از آسمون پائين اومده ؟ـ

How come the moon falls from the sky?

شيشه ها شكستند، چون سدي بزرگ وقتي مي شكند...

آب با فشار داخل اتاقش شد...

چشم هاش رو بست و دست هاش رو از هم باز كرد، انگار به صليب بود...

قطره هاي آب رو به خودش مي كشيد. آهنربا شده بود و قطره ها، براده هاي آهن...

قطره هاي آب احاطه اش كردند ...

صداي ضبط بلند بود، مثل رعد ـ مي تونم ببينمت، ولي هيچوقت نمي تونم بدستت بيارم ـ

I can see you
But I can never reach you

 

موجي بزرگ دور جسم خشك و ايستاده اش شروع به چرخيدن گرفت... سريع، بيرحم، خستگي ناپذير و استوار...

پژواك صداي ضبط در موج ها گره خورد ـ تمام شب باران  مي باريد و كثافتا رو پاك مي كرد ـ

And it rained all night and washed the filth away...

  .


comment نظرات ()
حول حالنا الی احسن الحال ...
نویسنده : saiNt - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦

 .

الان كمتر از يك ساعت از اين سال (85) تا اون سال (86) مونده و اين آخرين خط نوشته هاييه كه در اين سال مي نويسم ...

حس عجيب غريبي ندارم امسال ...

فقط يك ناراحتي و نگراني ... با اين سوال كه "چي مي شه ؟؟؟" ...

از همون سوال هايي كه هميشه موقع ديدن فيلم از خودم مي پرسم ...

 

نمي دونم تو اين دنيا چه خبره

بعني واقعاً وقتي كه سال مي خواد تحويل شه اتفاقي مي افته ؟؟؟

يا اينكه ما فكر مي كنيم داره اتفاقي مي افته

يا شايد اين خودمونيم كه يه اتفاقي رو مي سازيم ...!

هرچي كه هست مي دونم اون  لحظه رو بينهايت دوست دارم

انگار آدم از همه چيز رها مي شه

مثل لحظه ي مرگ مي مونه واسه م

مثل تجربه ي كنده شدن از هرچي كه هست و رفتن به سمت دوست ...

 

چرا نمي شه اون لحظه رو توي همه ي لحظه ها تجربه كرد ؟؟؟

 

سال ديگه اين موقع كجام! خوابم يا بيدار، دارم چه غلطي مي كنم ، اصلاً پيش خونواده م هستم يا نه ؟؟؟

دارم به چي فكر مي كنم الان !!!

به اينكه سال جديد رو هم قراره مثل گذشته بگذرونم و آخر سال باز دري وري بگم كه عجب سال كثافتي بود ؟؟؟

يا اينكه سال جديد واقعاً يه حول حالنا الي احسن الحال اتفاق مي افته ؟؟؟

حيف ...

هيچوقت حول حالنا رو نفهميدم ...

 

نمي دونم بقيه ي آدما الان كجان و چيكار مي كنن و به چي فكر مي كنن ...

ولي خودمو مي دونم ...

تو اين لحظات فقط مي خوام موزيك گوش كنم و بنويسم و بنويسم و بنويسم ... اينقدر بنويسم كه از حال برم ...

ولي اينكارو نمي كنم ...

تو اين لحظه ها فكر مي كنم دلم مي خواد يه كار ديگه اي هم انجام بدم ...

همون كاري كه اگه يه لحظه از عمرم باقي مونده باشه مي خوام انجامش بدم ...

آره ...

مي خوام دعا كنم ...

حرف بزنم و بعد، خفه شم تا بشنوم صداشو كه داره بهم جواب مي ده ...

مي خوام دعا كنم ... براي همه ي اونائي كه بين ما بودن، با ما بودن و حالا ديگه نيستن ...

مي خوام دعا كنم ... براي همه ي اونائي كه هستن و فراموش كرديم كه هستن و نمي بينيمشون ...

مي خوام دعا كنم ... براي همه ي اونائي كه هر لحظه بين ما و با ما هستن ...

مي خوام دعا كنم ... براي ... تو ... و ... خودم ...

 

 

يا مقلب القلوب و الابصار

                                                                            يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

                                                                                    حول حالنا الي احسن الحال

.


comment نظرات ()
در آغاز کلمه تنها بود ...
نویسنده : saiNt - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٥

.

در خود شكستن

 در خود فرو رفتن و بيرون نيامدن

از خود فرو ريختن و نيست شدن

هيچ شدن

 ........... ديگه بسه

 خسته شدم از نق ناله كردن، خسته شدم از بس نق ناله شنيدم ... غرغر شنيدم ...

 خسته ام از همه چيز و از همه كس. از اين همه خستگي و رخوت ديگه داره حالم بهم مي خوره

از اين جويده شدن روح ... از اين له شدگي افكار ... از اين گند و كثافتي كه لحظه ها رو گرفته ...

 مثل اينكه نفرين شده باشي ...

هيچ كسي و هيچ چيزي نبايد بهت نزديك شه، از افكارت سر در بياره، يا حرفي بهت بزنه حتي ...

شايد همه و همه ش يه مكافات عمل باشه ...!

 

كدوم عمل ؟؟؟ مگه ي ديكته ي نانوشته غلط هم داره ؟؟؟

 

دلم تنگه ... افسرده ام ... غمگين ام ... درب و داغون ... خورد و خاكشير ...

 

ديدم كه با يه پتك بزرگ همچين كوبوندن توي سرم كه مچاله شدم توي خودم، و بعد ريز ريز و تيكه تيكه ام كردند ...

ذره ذره ي وجودم توي هوا پخش شد و هر ذره معلق و شناور توي اين بينهايت رفت داخل تاريكي و گم شد ...

 چه اصراري دارم واسه نوشتن وقتي هيچ چيزي توي ذهنم نيست ، نمي دونم !

 آخه در آغاز تنها كلمه بود، و كلمه تنها بود. پس در پايان هم بايد كلمه تنها باشه ...  

 

كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه،كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه، كلمه  ...

.


comment نظرات ()